برگشت ,چیزی

مرد راننده چیزی گفت انگار که گفته باشد بدو دیگه خانوم عجله کن..! برگشتم نگاه کردم خانم شال رنگی رنگی که تو اتوبوس نشسته بود و کارت نداشت حالا تو صف شارژ کارت ایستاده بود. برگشت گفت چیکار کنم همکارتون طول میده کار راه نمیندازه..(با داد و فریاد.)  راننده گفت به من چه.. و منتظرتر شد. زن برگشت تو صف ِیکی دو نفری ِِ باجه. چند نفر دیگر اضافه شده بودند. بی آن که خبری داشته باشند. یکی تو صف اعتراض کرد خانومه محل نداد. ادامه داد. خانومه برگشت از صف زد بیرون و با تمام وجود دعوا کرد جوری که اون مرد جا خورد. بعد خیلی مثلا به خودش مسلط از جمع خارج شد.. از باجه و از ما.. با قدمهای تندش. چیزی را در کیفش برگرداند و رفت. ما بودیم و حجمی به بزرگی یه اتوبوس که ضایع و مضطرب شده بود و راننده ای که با تاسف و انگ و اشاره های کنایه ای به بی فرهنگی مردم و فلان و فلان به ما بالاخره دوباره به راه افتاد. کی می تونست بدون گفتن چیزی شروع به حرکت کنه؟!\

منبع اصلی مطلب : فراکنده
برچسب ها : برگشت ,چیزی
اشتراک گذاری: این صفحه را به اشتراک بگذارید

ساموزیک : دعواآ